شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
89
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
آن قدر كه سلطان ، يعنى ازلاغ شاه ، بر نشيند و تدبير مقابله و مقاتله و إمّا فرار و اخلاء ديار كند . در حال ازلاغ شاه برنشست . لشكر تاتار در پى او رفت ، تا استواء ، بلد خبوشان ، و در حدود ديهى كه آن را وشته « 1 » گويند بوى رسيدند . ازلاغ شاه بضرورت صف كشيد . در مقابله بايستاد ، و از طرفين جنگ بجدّ بكردند . عاقبت هزيمت بر كفّار افتاد ، و روى بگريز نهادند . امّا رماح سلطانى مشرع و خيول و ابطال ميدانى مسرع بودند . ازيشان كسى نجات نيافت مگر كه اسب دونده در زير ران داشت . ازلاغ شاه بدان قدر فتح كه دست داد مغرور شد ، و گمان برد كه غير از آن كه جلال الدّين قهر كرده بود از تاتار ، و جز از اين لشكر كه در حرب لشكر خود هلاك شدند در نواحى خراسان لشكر نيست و غافل و بىاحتياط نزول كرد * پس در همان منزل و همان زمان طايفهاى ديگر از تاتار بر ايشان زدند ، و از هر طرف گروه عدو چون اطواق كه بأعناق محيط شوند گرد ايشان برآمدند ، و آن يسر سابق بعسر ، و نصر بكسر مبدّل شد . تردّى ثياب الموت حمرا فما دجى * له « 2 » اللّيل إلّا و هى من سندس خضر شه را چو بتيغ فتنه بى سر كردند * وز خون خودش جامهء احمر كردند ناگشته سيه ز تيره شب روى جهان * تشريف تنش سندس اخضر كردند ازلاغ شاه با برادر آق شاه هر دو شهيد شدند ، و لشكرى كه با هم داشتند ، كه همه لقاطات مصايب و خلالات انياب نوايب بودند ، بمصيبت كبرى و نايبهء
--> ( 1 ) - ع چاپى : وشت ؛ ب م : رست . ( 2 ) - در همهء نسخ ما چنين است و گويا مؤلف چنين ميدانسته و حال آنكه در نسخ ديوان ابو تمّام و كتب ادب عربى « لها » آمده است و صواب همانست .